عصر یکی از روزها به مادرم گفتم «شومی» (هندوانه)
میخوام، گفت برو تو «شوودون» (زیرزمین دزفولی) ببین هست. با ترس و لرز از پله های
طولانی در حالیکه به سقف نگاه می کردم، پایین رفتم.
از زمانی که «شکری» همراه پدرم «ماری» را که در یکی از سوراخهای سقف لانه کرده بود، بیرون کشیده و همانجا کشتند، پله ها را با وحشت بالا و پایین می رفتم. به طبقه اول زیر زمین که رسیدم تاریک بود. بفکرم رسید که «شکری» برای درس خواندن همیشه یک «دو شاخه» را به پریز برق وصل می کرد و لامپی جلوی صورتش روشن می شد.
از زمانی که «شکری» همراه پدرم «ماری» را که در یکی از سوراخهای سقف لانه کرده بود، بیرون کشیده و همانجا کشتند، پله ها را با وحشت بالا و پایین می رفتم. به طبقه اول زیر زمین که رسیدم تاریک بود. بفکرم رسید که «شکری» برای درس خواندن همیشه یک «دو شاخه» را به پریز برق وصل می کرد و لامپی جلوی صورتش روشن می شد.



